بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت
از کنار تختهسنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردندکه این چ...ه شهری است که
نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و .....
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،
نزدیک سنگ شد، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی
بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار
داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود،
کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت
پیدا کرد.
پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 14:27 توسط ✿ ღ دخترسایه ღ ✿
|
آدمی درآغوش خداهیچ غمی