
دلت میاد بری و نظر نذاری؟؟؟

دلت میاد بری و نظر نذاری؟؟؟
دوستم ترک تحصیل کرد ؛ من معلم شدم!
حالا او : پورشه دارد من پوشه !
او اوراق مشارکت ؛ من اوراق امتحانی !
او عینک آفتابی ؛ من عینک ته استکانی !
او بیمه زندگانی ؛ من بیمه خدمات درمانی !
او سکه و ارز ؛ من سکته و قرض !!!

باغ بی برگی
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک
خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
مهدي اخوان ثالث


دخترسایه :به نظرمن 4

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟
گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟
ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند
گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟
من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟
هرکی به هردلیلی ازدست من ناراحته
یا یه چیزی یه زمانی ناراحتش کرده
رک و پوست کنده اینجاکامنت کنه
(ناراحت نمیشم)

عاشق اون لبخندشم ...ای جان