درد های زندگی...
د!!!انشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده
ولی
... هیچوقت نفهمیدند
کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند
که بنویسد بابا !
یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!

از سکـــوتــم بتـــرس ...!وقتــي که ساکـــت مي شوم ...لابـد همــه يدرد دل هايــم رابــرده ام پيش خــــدا...



شايد من ضعيف تر از تو باشم و لي خداي من قطعا از تو قوي تره
خداي من بزرگتر از دشمني شماست.
دعا کنین پدرم شهيد بشه!
خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟
گفت:آخه بابام موجيه!
گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟
آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو
و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست
گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع
ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.
حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.
حاجي دعاكنيد پدرم شهید بشه

روزهاي برفي طولاني ترند ، براي کودکي که از سوراخ کفشش به زمستان مي نگرد...

شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم.

تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

چه سنگدل است سيري که گرسنه اي را نصيحت مي کند تا درد
گرسنگي را تحمل نمايد. - جبران خلیل جبران

شــک
نـدارم همـین روزها ...
هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...
هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی


. . .دندانم شکست
براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .
دردكشيدم
. . .
نه براي دندانم . . .
براي كــم
شدن ســوي چشمان مادرم . . !

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی
پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی
شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

مردی که یک پا ندارد شلوار تا خورده دارد
خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد
همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر
بریدند
آقای ۳۰۰۰ میلیارد ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

آدمی درآغوش خداهیچ غمی